شاهنامک
اگر تند بادی بر آید ز کس
بمیرد قناری به کنج قفس
«ستمگاره خوانیمش ار داد گر
هنرمند گوییمش ار بی هنر»
اگر مرگ با باد باشد بد است
چنانکه در این قصّه پیشآمداست
از این باد طوفان به پا می شود
انیران از ایران جدا می شود
از این باد مرده ست صد کیقباد
کس از راز این باد آگه مباد
از این بادها نردبان ساز کن
بدان تا به افلاک پرواز کن
به گفتار فردوسی نازنین
به طنز آزمودم خودم را چنین
ز موبد شنیدم یکی داستان
که یک روز رستم – یل سیستان –
به نخجیر کردن چنان آذرخش
سوار رُخَش شد ... ببخشید رَخش!
چو نزدیکی مرز ترکان رسید
پر از گور خر دشتی آمد پدید
بخندید و فرمود در گوش اسب
علف را رها کن خران را بچسب
به زوری که گندیده در بازوان
بیفگند رستم دو گور جوان
ز چخماق سنگ و ز زرنیخ گرد
یکی آتش سخت روشن بکرد
چو آتش به سرخی گرایید، زود
نوک ناخنش را به سوهان بسود
بزد بر سر ناخنش گور را
جلو برد آن شست ناجور را
بر آتش چو آن نرّه خر شد کباب
به یک لقمه ی چپ رسیدش حساب
بخوابید و آن سوترک در چمن
خری بر رخ رخش وی بوسه زن
از آن سوی ترکان گرد و غیور
رسیدند نزدیکی اسب و گور
بدیدند آن هر دو دلداده را
در آغوش هم مست افتاده را
رگانشان ز غیرت بشد چون شلنگ
جداشان نمودند با یک کلنگ
گرفتند تا سنگسارش کنند
خر ماده را سوگوارش کنند
چو بیدار شد رستم گور خوار
به کار آمدش باره ی خر سوار
ولی هیچ ردی ز اسبش نیافت
لهذا به سوی سمنگان شتافت
به خود گفت ای بر پدر مادرت...!
کجا جویم ای اسب خر دیگرت؟
چنین دور بازو که دارم کراست ؟
کت و کول اینگونه تنها مراست
نگویند یاران، گوا !شرم کن ؟
از این هیکل خویش آزرم کن؟
کنون باید آیم به دنبال تو
به دندان کنَم یال و کوپال تو
زنم بر سرین تو داغی عمیق
که چون خر ز سوزش بر آری نهیق
چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو به خرگاه ترکان رسید
که آمد پیاده گو سیستان
شده رخش،فرهادِ شیرین خران!
(متأسفانه از نسخه ی ژول یول فقط همین چند بیت به دست ما رسیده است .
در صورت یافتن مابقی نسخه مصّدع اوقات شریف خواهیم شد )