مرد فکور
وقتی مجردی به زنان فکر می کنی
دایم به این همه خفقان فکر می کنی
هرگز به یک جوان ولو زن نمی دهند
زین رو به ازدواج نهان فکر می کنی
تا می روی سراغ زنی زرد می کنی
زیرا به ایدز یا یرقان فکر می کنی
گیرم که ترس از مرض ایدز هم نبود
اینک نشسته ای به مکان فکر می کنی
گیرم که باز مشکل جا هم ردیف شد
بی پولی و به قیمت آن فکر می کنی
فرضاً زنی ستاندی و ناکامیت گذشت
حالا چرا به موی و میان فکر می کنی؟
این اشتهای زن طلبی نیست، اژدها ست
در خواب هم به این سرطان فکر می کنی
آیا به نیم سوخته ی چوب دوزخی
وقتی فرو شود به فلان فکر می کنی؟
درجیب هات سیل شپش موج می زند
اما فقط به سینه و ران فکر می کنی
منظور ران و سینه ی مرغ است بی ادب
آخر چرا فقط به همان فکر می کنی
فرموده است همسرتان زعفران بخر
دیریست تو به قیمت نان فکر می کنی
فرموده است همسرتان پرشیا بخر
تنها به قالپاق ژیان فکر می کنی
فرموده است کوفت بخر زهرمار هم
داری به این همه هیجان فکرمی کنی؟
این گونه فکر کردن تو بی نتیجه است
چون با تورم شریان فکر می کنی
داغی و عمق فاجعه را حس نمی کنی
همچون جنازه بی ضربان فکر می کنی
داری به سمت گور سرازیر می شوی
آیا تو لحظه ای به زمان فکر می کنی؟
کم کم دچار یأس عمیقی که می شوی
در حال پک زدن به دخان فکر می کنی :
ای کاش پرسشی بشود از خدا چنین:
بی کار می شوی به جهان فکر می کنی؟
یارب مرا ببخش! شکر خورده ام شما
بی هیچ شک و وهم و گمان فکر می کنی
اما کمی به مرد ستمدیده فکرکن
من فکر می کنم به زنان فکر می کنی!