یک ذرّهِ گل نبسته بودم

در عالم ذر نشسته بودم

 

مست از می ناب بی گناهی

آماده ی خواب شامگاهی

 

ناگاه نسیم حمل نوزاد

ازراه رسید و نعره سر داد:

 

برخیز کلوخ بی سروپا

باید بروی به سوی دنیا

 

«گفتم به کجا چنین شتابان»

باید برویم نامسلمان؟

 

پس مبحث اختیار چون شد

تعطیل شد و درش کلون شد؟

 

فرمود: چه حرفهای مفتی!

نشنیده گرفتم آنچه گفتی

 

برخیز که وقتمان قلیل است

تأخیر نکن که ره طویل است

 ***

 از بخت بدم شکار بودم

مجبور به اختیار بودم!

 

برداشت مرا کشان کشان برد

هی حرف زد و مخ مرا خورد

 

با حقد و حسادت عجیبی

می گفت: چقدر نانجیبی!

 

وقتی خبر خلیفه خواهی

پیچید به جنّت الهی

 

جنها و فرشته ها و انسان

رفتند به پیشگاه یزدان

 

هر یک به امید جانشینی

خواندند قصیده ی وزینی

 

آن روز رفیق،خوش به حالت

حق کرد ز جدّت استمالت

 

فرمود خدا که جانشینم

هست این گِل خشک نازنینم!

 ***

 نوبت که به من رسید گفتم:

آرام برو دارم می افتم

 

ای باد بس است حرف تا چند؟

خوب است به تو دهن ندادند

 

در حین دیالوگ من و باد

یک واقعه ی درام رخ داد

 

مردی ز دیار ترک مردان

قاپید مرا ز دست طوفان

 

با شکل بدی به کار پرداخت

با زور مرا به حبس انداخت

 

وارونه و کله پا چو آونگ

نه ماه گذشت از آن شب تنگ

 

اینکه چه گذشته بود بر من

از مادر خود بپرس لطفاً!

 

حول و حوش نیمه های خرداد

ناگاه شدم ز حبس آزاد

 

 سُر خوردم و با سر اوفتادم

تبد یل شدم به بچّه آدم!

 ***

 حالا که گذشته ها گذشته

اکنون چه بگویم از گذشته

 

از زر زر تا به مرزحناق

از بوی بد و بخار قنداق؟

 

از فقر و فلاکت غریزی

دعوا سر استخوان دیزی؟

 

از خوردن ضایعات بینی

تا تغذیه های این چنینی؟

 

از کوچه ی تنگ مارپیچی

تا حسرت بوی ساندویچی؟

 

از جیش به بستر شبانه

تا فوت که رد آن نمانه؟

 

از مادر حرف ناشنیدن

از ترس پدر به خویش ...ن؟

 ***

 از از از من عذابتان داد

یا اینکه شدید از ازم شاد؟

 

خوب است رها کنم ازم را

از از بشوم جدا از اینجا

 

اما به کجا رسیده بودیم؟

آری ز گذشته می سرودیم

  

گفتیم که ریل خط آهن

از خانه ی ما عبور می کرد

 

هر نیمه ی شب قطار تبریز

کابوس مرا مرور می کرد؟

 

گفتیم پدر در این شلوغی

 با مادرمان سرور می کرد

 

از عالم ذر برای بنده

یک خواهر بور تور می کرد؟

 

گفتیم که جنس خویش را اب

از ابن و بنات جور می کرد

 

دور و بر سفره پر که می شد

احساس خوش غرور می کرد ؟

 

گفتیم که بادهای روده

ازغصه مرا بدورمی کرد

 

شادی به سراغمان می آمد

چشم همه را نمور می کرد؟

 

گفتیم که جنگ زنده زنده

امثال مرا به گور می کرد؟

 

صدام در آسمان تهران

از ترس مرا چه جور می کرد؟

 

گفتیم؟ ولی نگفته بودیم

اینها که کنون بیان نمودیم

***

 صد بارشنیده اید شاید

« ای کاش گذشته ها بیاید!»

 

 آنها به چه می خورند حسرت

 این کودکی است یا مصیبت؟

 

اکنون که سی و سه سال دارم

 از آنچه گذشت شرمسارم