مثنوی برای "غزل"

 

 

من بي تو ذات غربت ، شبگرد شهر آهم

بي تو غم غريبي مي سوخت در نگاهم

 

تا پلك مي زني تو آوار مي شود شب

انگار تا قيامت تكرار مي شود شب

 

ماه تمام قلبم !آه اي "غزل" ستاره!

تا آمدي به دنيا عاشق شدم دوباره

 

هرگز نديده بودم دل اين چنين بلرزد

يا يك شكوفه لبخند بيش از جهان بيارزد

 

در سجده گاه چشمت راز و نياز كردم

لب هاي نازكت را مهر نماز كردم

 

هر واژه با نگاهت ديواني از "غزل" شد

با نام تو دهانم كندويي از عسل شد

 

مي خواستم بگويم گل رنگ و بو ندارد

فانوس آتشينش پيش تو سو ندارد

 

ديدم كه گل چنين خوار رخساره مي خراشد

بگذار كار او هم بوييدن تو باشد

 

مثل لباس گرمي دست مرا به تن كن

آغوش كوچكت را مهمان دست من كن

 

بوداي معبد دل! از نو بساز جان را

لختي بخند بابا آباد كن جهان را

 

از این که در شادی من سهیم هستید

 سپاس گزارم!

ناب ترین غزل زندگییم به دنیا آمد

و من پدر شدم.همین!!!