شاعرنه دیدنی ست نه حتی شنیدنی
شرمنده ام زمحضر استاد« بهمنی»
شاعر نه دیدنی ست نه حتی شنیدنی!
البته حکم مصرع دوم به دور باد
از شاعران پاک و زلال و ستودنی
صد بارعذرمی طلبم ازتمامتان
ای شاعران شهره به شعر و فروتنی
دارد کهیر می زند اندام ذوقمان
دیگر سکوت نیست روا از چنین منی
یک عده دائماً به خدا فحش می دهند
یک عده انتلکتوئل از نوع میهنی
گفتند وزن و قافیه قفلی است بی ثمر
حالا کلید کرده به معنی« براهنی»
رفتم شبی به انجمنی در شمال شهر
گویی قدم گذاشته بودم به جرمنی
وقت ورود من زنکی پشت میز بود
جمعی نشسته بود به گردش نشستنی
می گفت: شعر پست مدرنی سروده ام
تقدیم می کنم به جناب براهنی
با صد هزار پیچش و با صد هزار تاب
می خواند شعر تازه ی خود را چه خواندنی!
هی کج شدیم و راست نشد دستگیرمان
یک مصرع از تمامی این موج منحنی
دیدم که حاضران همه مبهوت و کف به لب
یک دست جام باده و یک دست بستنی
تشویق می کنند نبوغ ضعیفه را
با اشک شوق و حسرت و احسنت گفتنی
اکنون برای اینکه شما هم نظر دهید
آورده ام دو بند از این شعر ماندنی:
دو شاخه ی گل
به یک پریز عاشق بودند
از ترس محتسب
کلاغ خربزه ای را بلعید
درخت با ریسمان گردن متهم خود را به دار کشید
دارد دیر می شود
به بازپرس ویژه ی قتل عمد زنگ بزن
به باغبان بگو سیاه بپوشد
فردا عزای عمومی ست
مترسک ها دسته جمعی خود کشی کرده بودند*
نوبت رسیده بود به مردی که زلف را
تابانده بود تا به نشیمن به روشنی
با گیسوان تا سرزانو موافقم
لیکن فقط برای پری پیکری، زنی
القصّه خواند شعر قبیحی که صد هزار
رحمت به« ایرج» و به «عبید» و به «سوزنی»
برخاستم زدم به دل کوچه گوییا
بیرون زده است از دل یک چاه، بیژنی
***
رفتم شبی به انجمنی در جنوب شهر
گویی قدم گذاشته بودم به گلشنی
وقت ورود مغبچه ای پشت میز بود
افتاده بود جمع به آه و به شیونی
دیدم نشسته دانه ی خالی سیاه رنگ
بر گوشه ی لب پسرک قد ارزنی
صوتش چو عندلیب و دو گیسوش عنبرین
قدش چو سرو و صورت ماهش چو سوسنی
وقتی که خواند شعر خودش را بلند شد
رفت و نشست دربر یک پیرمردنی
نوبت رسیده بود به مردی که چهره اش
یک ذره هم نبود شبیه هیومنی
فرمود: در نشست گذشته گزیده شد
مطروحه ای ز حضرت حافظ گزیدنی
با دیده های غامضتان گوش جان دهید
براین وجیزه ی من الأحقر دنی:
«حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست»
از چه می ترسی ای دوست بمان این همه نیست
دوست داری به تماشای دو تا فیلم رویم
چون که این شهر شلوغ است، مکان این همه نیست
باز می گردد بابات به هنگام غروب
وقت تنگ است بجنبیم زمان این همه نیست**
...
برخاستم زدم به دل کوچه مثل سنگ
سنگی که گشته بود رها از فلاخنی
فعلاً بسنده می کنم اینجا به نقد شعر
کافی ست بیش گفتن از این سبک لمپنی
گفتم که عده ای به خدا فحش می دهند
یک عده انتلکتوئل از نوع میهنی
جمعی گشوده اند دکان دو نبش شعر
بر چهار راه شعر معاصر گشودنی
بعضی که دست کم به سه معشوقه عاشقند
هستند باز در تب چشمک پراکنی
با هر غزل به صید غزالی روان شوند
این شاعران خرخره هاشان جویدنی
برخی درون خلوت خود نیز دائماً
هستند در تدارک یک، دو به هم زنی
تا پیش از اینکه عده ای از جمع دوستان
با ما نیوفتاده سر قوز و دشمنی
خوب است بس کنیم در این نقطه والسّلام
راهیّمان کنید به تشویق و احسنی
|
پا ورقی
* قرار بود شعری بسازیم نمونه وار در اثبات مضحک بودن شعرهای "بیش از اندازه نو" اما حالا که به قد و بالای این شعر نگاه می کنیم دلمان برایش غنج می رود. (ظاهراً ما هم اینکاره بودیم و نمی دانستیم )!
** به علت رعا یت مسائل اخلاقی از آوردن ادامه ی شعر معذوریم.
|