تبليغاتX
دی اکسید شوکران
شعرهای طنز و غیره ی سعید نوری
 

 سگ اصحاب کهف چندی پیش

دیده شد در حوالی تجریش

 

در حواشی بقعه ی صالح

بود مشغول منکری چون جیش!

 

مومنی دید منکر سگ را

در قلق اوفتاد و در تشویش

 

چون که هر الغریق در عربی

متشبّث شود به کل حشیش

 

با چماقی که بود در دستش

کوفت بر فرق آن نجاست کیش

 

نا گهان جبرئیل نطقش داد

سگ زبان باز کرد و گفت به خویش:

 

تف بر این خواب خارق العاده

ُاف بر این شاعران ابن سریش

 

ابن سیرین به یاد من افتاد

زود برخاستم ز خواب پریش

 

گشتم و یافتم کتابش را

مندرج بود توی صفحه ی شیش

 

سگ نماد عدوست ای یاران

دشمن ار سنگ خاره است به پیش

 

هر چه سگ توی شهر می لولند

سگ نه گرگند در تلبس میش

 

دشمنان چند دسته می باشند

که ضرور است « کردشان » تفتیش:

 

اولین دسته قشر دانشجوست

زود تبعیدشان کنید به کیش

 

بدتر از ایدز نیست در عالم

غیر از این ماهواره و جز دیش

 

اینترنت که جای خود دارد

مفتی شهر را کند کشّیش

 

چارمین دسته مجلس ششم است

کاش از پنج رد نمی شد شیش

 

سر شماری دشمنان سخت است

چون که هستند از هزاران بیش

 

بپذیرید از من اینها را

برگ سبزیست تحفه ی درویش

 

 

چهار شنبه . هجده تیر هشتاد و دو

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 22:22  توسط سعید نوری | 

از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان كه تازه وزن و قافيه را آموخته بوديم و شعركي  مي سروديم كه  با تبليغات«جشنواره ي ِ  سراسري ِ  طنز ِ  مكتوب ِ   دفتر ِ طنزِ حوزه ي‌ ِ هنري ِ سازمان ِ تبليغات ِ اسلامي ِ جمهوري ِ اسلامي ِ ايران» روبرو شديم.

موضوع وي‍ژه ي اين جشنواره « اصلاح الگوي مصرف»  بود  كه  اين روسياه متوّهم نيز   شعر مزخرف زير  را به  طمع كسب سكه هاي اهدايي رئيس دفتر طنز،  سروديم  و ارسال كرديم  كه  البته مقبول  واقع نشد اما  از آنجايي  كه متأسفانه  رئيس دفتر طنز با اين جانب قوم و خويش  مي باشند  و  به شدت نيز  اهل  پارتي بازي يا دقيق تر بگويم فاميل بازي هستند، يكي از آن سكه ها  را  با زير پا گذاشتن حق چند تن از بهترين طنز پردازان جهان ، براي بنده كنار گذاشتند و ذيل عنوان تقدير، قصد  اهداي آن را  به بنده داشتند اما اين جانب كه به خوبي از ناتواني  خود آگاهم، در برابر دريافت  اين سكه  دچار ترديد شدم  و سرانجام  وجدانم  اجازه نداد كه سكه را دريافت كنم و نكردم.

چيزي نمانده بود مال حرام وارد زندگي ما شود و چون ما هميشه تا  اين حد خود دار و حلال خور  نمي توانيم باشيم تصميم گرفتيم  تا  وقتي كه  « آقا دايي» ما  مسئوليت دفتر طنز را به عهده دارند و ممكن است باز هم ما را با سكه هايي كه حقّمان نيست وسوسه كنند ـ  البته با نيت فاميل نوازي!ـ   از شعاع چند كيلومتري حوزه ي هنري نيز عبور نكنيم.

يك بار هم با وسوسه هاي فاميل نوازانه ي خير خواهانه ،ايشان  ما را  به جمع آوري  مجموعه اشعار طنزِ درپيتمان ترغيب كردند كه ما نيز گول خورديم  و  اشعار را  جمع كرديم  و  ايشان  با  پشتكار تمام  در حال چاپ  آنها بود كه باز  وجدانمان  خوابنما شد و با  مصيبت بسيار  از چاپ اين مجموعه  جلوگيري به عمل آورديم.  «رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت»!  

زياده عرضي نيست . و اما شعر:

 

 

 

 

 اصلاح الگوی مصرف

 

اشک خون جاری شد از اسراف من

ساغر می شد شکاف ناف من

 

باید امشب مصرفم را کم کنم

از خود اسراف کارم رم کنم

 

مصرف بیمار آشوب آفرین

با توام ای کودتای مخملین

 

بیوه خواهم کرد بانوی تو را

پاره خواهم کرد الگوی تو را

 

مصرف بسیار باید کم شوی

باید اصلاحت کنم آدم شوی

 

از هم اکنون صرفه جویی می کنم

گام اول پول شویی می کنم

 

ثروت ملی ست ، سوزاندن چرا؟

شست باید اسکناس کهنه را

 

مسرف امپریالیست بت پرست

صرفه جویی سنت پیغمبر است

 

 گام دوم ازدواج ممتد است

مصرف بسیار از یک زن بد است

 

می شود مستهلک و خرد و خمیر

ربّ زدنی نعمتی نعم النصیر!

 

در سیاست ، در هنر، در اقتصاد

در عبادت، در طهارت، در فساد

 

صرفه جویی می کنم از هر نظر

من به هر شکلی ، نشسته یا دمر

 

صرفه جویی در عبادت ساده است

بی نیاز از سجده و سجاده است

 

ادعای ساده ام را با مثال

می کنم اثبات ای نیکو خصال:

 

می روم شابدول عظیم شهر ری

یک زیارت نامه می خوانم نه هی

 

این چنین هفتاد حج پاداش را

می برم در کیسه بی سعی و صفا!

 

یا اگر خواهم به جنت ره برم

می نشینم زیر پای مادرم!

 

صرفه جو در مصرف عقل و شعور

می شود سد« شهید عباسپور»!

 

سد راه سیل بودن خوب نیست؟

مترویی را ریل بودن خوب نیست؟

 

صرفه جو در مصرف صدق و شرف

می رود هم این طرف هم آن طرف

 

می رود گاهی به سوی حزب راست

گاه می بینی که جاسوس سیاست

 

می رود گاهی به سوی «موسوی»

گاه در گیر است با بیرون روی!

 

صرفه جویی در هنر یعنی کپی

هم چنان که فقر یعنی اتیوپی

 ***

تا کنون هر چه سرودم قصه بود

اندکی از مسرفان باید سرود:

 

 زن چراغ خانه است ای هم سُخُن

چلچراغ خانه را روشن نکن

 

می مکد از فقر آن سوتر سماق

آنکه شمعی هم ندارد در اتاق

 

خفته زیر دوش ، از نفتی مگر؟

توی دریای لجن رفتی مگر؟

 

هی نگو بوی عفونت می دهم

بنده هم بوی خشونت می دهم

 

آب ایران است آب روس نیست

آب امریکای بی ناموس نیست!

 

ادکلن های دو ملیونی نزن

تیپ مثل «جرج کولونی» نزن

 

هی به سلمانی نرو خوشگل پسر

« نیکبخت واحدی» هستی مگر؟

 

مد پرستیدن دوای درد نیست

ای پسر « نیکی کریمی »مرد نیست!

 

دلخوشی زلفت « بردپیتی »شده

پول ملت خرج«ان پی تی» شده

 

من نمی گویم که ان پی تی چرا

دوست دارم من شکاف هسته را!

 

من از این الگوی مصرف شاکی ام

از عزاداران ناکازاکی ام

 

بنده از دولت حمایت می کنم

می روم از خود شکایت می کنم

 

نیت دولت یقیناً خدمت است

مسرف اکبر ولیکن دولت است

 

می کنم اثبات در ابیات زیر

ادعایم را به شکلی دلپذیر:

 

در فلان ده شصت دانشگاه هست

پنج میلیون تلفن همراه هست

 

بیست اسکادران هواپیمای خوب

شصت و شش تعمیرگاه دارکوب

 

سیصدو پنجاه سد تازه ساز

قاتل و زندان به مقدار نیاز

 

 پرورشگاه جنین دایناسور

آزمایشگاه کوهان شتر

 

سازمان کشت پشگل از بقر

مرکز سلول بنیادین خر

 

سیصد و هشتاد راه آهن قطار

از سر ده تا ته نصف النهار

 

مردم این روستا اما کمند

نصفشان بیکار و نیمی شلغمند

 

مردها وا رفته مثل جیوه اند

دختران ترشیده، زنها بیوه اند

 

باید اول شغل را ایجاد کرد

خانه ی ویرانه را آباد کرد

 

دست چینی ها نباید کار داد

کار دست این ده بیمار داد

 

غیر غرب و دشمن شیطان پرست

مشکل از الگوی مصرف نیز هست

 

باید الگو را کنون اصلاح کرد

مسرفان را نیز استیضاح کرد

 

یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت

آب اسراف از سر ملت گذشت

 

در نهایت چشم مسرف را به زور

یا قناعت پر کند یا خاک گور

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:31  توسط سعید نوری | 


 

متاع بی معرفتی پر شده

تخم جوونمردی ملخ خور شده

 

عقیم و نازا شده لوطی گری

اسیر ناجا شده لوطی گری

 

قافیه خوش نشسته بدبین نشی

الهی درمونده و مسکین نشی

 

ناجا تو منجی منی ناجیمی

سیّد و سرور منی حاجیمی

 

قصدمن از ناجا فقط قافیه ست

بازم بگم یا که همین کافی ست؟!

 

مردونگی لچک به سر کشیده

صورت ماهشو کسی ندیده

 

رفاقتو میرن که جلبش کنن

خنجرو تا دسته تو قلبش کنن

 

رفاقتا بوی کثافت میدن

کثافتا دست رفاقت میدن

 

دستشونو تا می گيری تو مشتت

خنجرشونو می کنن تو پشتت

 

مرام و معرفت دوکونشونه

تمومشونو مف بدن گرونه

 

پول توی جیبت باشه یارت میشن

رو بهشون بدی سوارت میشن

 

پول و مقام و پست و زن و غیره

داشته باشی رفیقتن و غیره

 

رفیقتن شفیقتن انیسن

سر تا پای هیکلتو میلیسن

 

اما اگه بیفتی از اون بالا

درسته قورتت میدن این آشغالا

 

یه عده از تبار ابن سعدن

یه عده رم میگم  الان نه ،بعداً

 

یک شبه حرّبن ریاحی شدن

آفتابه بودن و صراحی شدن

 

اسم مقدّسش بهانه ای بود

عجب قیاس احمقانه ای بود

 

گند زدی جناب شاعر زکی

عشق یکی ،خدا یکی، حر یکی

 

قسم به اون چیزی که می پرستین

قسم به اون میزی که می پرستین

 

فقط یکی تو این میونه هستش

که معرفت جون می گیره تو دستش

 

یکی که دل بدون اون می گیره

کاش می شد از خودش کپی بگیره

 

یکی که مردونگی رو شیر میده

به کل نامردا میاد گیر میده

 

تنگ غروب جمعه از را میاد

شنبه جوونمردی به دنیا میاد

 

فکر می کنین اومدنش خیاله؟

آفتابه های ظاهراً پیاله!؟

 

اما حقیقته تخیلی نیست

حاصل سیخ و سنگ و ُقل ُقلی نیست


 

زیاد کشش ندیم تمومش کنیم

شعره کثیف شده حمومش کنیم

 

خدا می خوام باهات رفاقت کنم

تو وان توبه استراحت کنم

 

 

 

به امید مهدی نژاد _ فرزند خلف موعود _

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:21  توسط سعید نوری | 
 

گرچه این موضوع تکراری شده

نخ نما و جلف و بازاری شده

 

لیک باید گفت یک بار دگر

در خصوص آفت نوع  بشر

 

زن ذلیلا! زن ذلیلی خوب نیست

جنس بعضی از زنان مرغوب نیست

 

زن ذلیلی تحفه ی غرب است مرد!

نزد زن یک لقمه ی چرب است مرد

 

غیرتت کو مرد سا لاریت کو

مشتهای محکم کاریت کو؟

 

کو کمربند قطور چرمی ات

آلت آرامش و دلگرمی ات؟

 

زوجه های جورواجورت کجاست

زرد و سرخ و سبزه و بورت کجاست؟

 

صیغه هایت را نمی بینم چرا

صیدهایت را چه شد ؟تورت کجاست؟

 

های شلغم، شلغم بی خا صیت!

خاک عالم بر سرت! گورت کجاست؟

 

بس کن از صلح و محبت دم مزن

نغمه های جنگ و شیپورت کجاست؟

 

هی نگو :خانوم نفهمیدم ببخش!

فحشهای قبل سانسورت کجاست؟

 

مردهایی که بدین صورت... پر است

مردهایی که بدان صورت کجاست؟

 

 ریشه ی این زن ذلیلان را بکن

ای خدا چنگیز و تیمورت کجاست؟

 

زن هم آ ن زن های دوران قدیم

بی جهت لعنت به شیطا ن رجیم!

 

زن به سختی گرم غیبت بود و کار

اشک هم می ریخت روزی چند بار

 

بود پنهان چهره ی زن ها ،زغیر

یا د زن در اندرونی ها بخیر

 

توی شارع زن نمی دیدی مگر

در یمین و در یسارش نرّه خر

 

بره وار و گله وار و بی زبان

زندگی می کرد زن در آن زمان

 

بی طلبکاری ز شوهر بی طمع

زایمان می کرد زن لاینقطع

 

بوی میرزا قاسمی می داد او

بوی بادمجان و مطبخ بوی شو

 

تازه بعضی از رجال ارجمند

جای زن عورت صدایش می زدند

 

من نمی دانم چه شد که ناگهان

جنس زن شد صدر و آقای جهان!

 

زن زبانش چند سانتی متر بود

زن ذلیلی مترها بر آن فزود

 

زن ذلیلا!رشته ی عمرت گسست

زن ذلیلی بدتر از« اچ. آی. وی» است

 

نک! کلاه خویش را قاضی بکن

یاد ایام خوش ماضی بکن

 

زن اگر حرف زیادی زد بزنش

یا طلاقش را بده یا بد بزنش

  

رد چک را رج بزن بر گونه اش

ساعتی ده ضربه کن آبونه اش

 

تا بنای گریه زاری را نهاد

چانه اش را خرد کن خیرالعباد!

 

می شود شوهر به دوزخ مبتلا

گر سمع نامحرمی صوت النساء

 

ازتو شوهر در نمی آید حسن

گاو نر می خواهد و مرد کهن

 

الغرض زن ها اگر چه همسرند

لیک مردان از زنان همسرترند 

 

هستم از آن زن ذلیلان بنام

بیت آخر را بگویم والسّلام:

 

زن ذلیل است از ازل تا به ابد

زن ذلیلی بد تلفظ می شود!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:11  توسط سعید نوری | 

پیغمبر دروغگویا ن

بنده پیغام آور و پیغمبرم

لا نبی بعدی به جان مادرم

                                                         

من نه مجنونم، نه معیوبم،نه خر!

پاره آجرهم نخورده بر سرم

 

حضرت شیطان که قربانش شوم

دوش آمد در کنار بسترم

 

گفت: برخیز ای نبی بعد از این

گفتم: ای کابوس گمشو از برم

 

گفت اگر کابوس باشم پس بگو

چیستم من؟کیستم؟ دست خرم؟

 

چشم خود را باز کردم ناگهان

ریخت از وحشت همه کلک و پرم

 

لا تخف گفت و مرا مبعوث کرد

بعد هم بشکن زد و بابا کرم

 

گفتم : آخر بی کتا ب و معجزه؟

گفت: بعداً هر دو را می آورم

 

امت تو تشنه ی پیغمبرند

از چه می ترسی نبی اکبرم؟

 

گفتم: اکنون کار بنده چیست؟ گفت:

مثنوی باید بگویی دلبرم

 

مثنوی شعر تو را خش میکند

هر که آن را بشنود غش می کند

 

کار تو تصدیق کذب است و دروغ

راستی در دین تو کشک است و دوغ

 

راستگویا ن را از این درگه بران

جمع مغضوبٌ علیهم را بخوان

 

بعداز آن از تپه ای بالا برو

زودتر! لفتش نده! حالا برو

 

ایّها الکذّاب گو! فریاد کن!

اینچنین با پیروانت گو سخن

 

گر نباشی از گروه کاذبین

هست کارت با کرام الکاتبین

 

فی المثل دور از نگاه همسرت

عاشق زیدی شدی خیرسرت

 

بعد چندی همسرت شک می کند

پرسشی از پشت عینک می کند

 

حال اگر مردی صداقت پیشه کن

نه غلط گفتم حماقت پیشه کن

 

تا ببینی حاصل روراستی

راش بالا جا نشد اینجاستی!

 

یا شما دیوانه ای یا ناخوشی

راه دیگر نیز دارد خود کشی

 

هیچ میدانی که فی الکذبٌ نجات؟

خر چه داند قیمت نقل و نبات!

 

گرچه شیطان امتم را حافظه

الله الله فی المقام الحافظه

 

در مثل کاذب کمی کم حافظه ست

پس برادر حافظه آور به دست

 

هرکه دارد حافظه یارمنست

ور نه مرتد است و زاغیار منست

 

الغرض هر که دروغش بیشتر

می شود با بنده قوم و خویش تر

 

با دروغی مشکلی حل می شود

مشکلی از خوشکلی حل می شود

 

زشت هم باشد اگر حل می شود

مشکل هر کور و کر حل می شود

 

هی نگو حل می شود حل می شود

پای شعرت اینچنین شل می شود

 ***

راستگویا ن کم شده تعدادشان

کم شده این قوم استعدادشان

 

گله ی من لیک چون باد آمدند

ف نگفته تا فرحزاد آمدند

 

مثل شنهای به ساحل ریخته

امت من مثل پشگل ریخته

 

   کلّهم پیغمبران سرخودند

بی نیاز از نستعین و نعبدند

 

حضرت شیطان گمانم بنده را

بی جهت مبعوث کرد و زا به را

 

پس جهنم، جنب آتش، زیر قیف

وعده ی دیدار ای قوم شریف!

 

 

 

 

(این شعر به استاد باستانی پاریزی نویسنده ی کتاب پیغمبر دزدان تقدیم می شود.)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:53  توسط سعید نوری | 

 

 

من بي تو ذات غربت ، شبگرد شهر آهم

بي تو غم غريبي مي سوخت در نگاهم

 

تا پلك مي زني تو آوار مي شود شب

انگار تا قيامت تكرار مي شود شب

 

ماه تمام قلبم !آه اي "غزل" ستاره!

تا آمدي به دنيا عاشق شدم دوباره

 

هرگز نديده بودم دل اين چنين بلرزد

يا يك شكوفه لبخند بيش از جهان بيارزد

 

در سجده گاه چشمت راز و نياز كردم

لب هاي نازكت را مهر نماز كردم

 

هر واژه با نگاهت ديواني از "غزل" شد

با نام تو دهانم كندويي از عسل شد

 

مي خواستم بگويم گل رنگ و بو ندارد

فانوس آتشينش پيش تو سو ندارد

 

ديدم كه گل چنين خوار رخساره مي خراشد

بگذار كار او هم بوييدن تو باشد

 

مثل لباس گرمي دست مرا به تن كن

آغوش كوچكت را مهمان دست من كن

 

بوداي معبد دل! از نو بساز جان را

لختي بخند بابا آباد كن جهان را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:32  توسط سعید نوری | 
از این که در شادی من سهیم هستید

 سپاس گزارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:2  توسط سعید نوری | 

ناب ترین غزل زندگییم به دنیا آمد

و من پدر شدم.همین!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:42  توسط سعید نوری | 

هر چند که از ضعف تب زوزه بگیرم

امسال قرار است که من روزه بگیرم

 

در مسجد ما شیخ خطیبی است که یک بار

می خواستم از منبرش آموزه بگیرم

 

در دست من انگشتری از جنس طلا دید

فرمود که انگشتر فیروزه بگیرم

 

از بخت بدم دزد زد و کفش مرا برد

بی پول چگونه بروم موزه بگیرم؟

 

ضرب المثل چیز و شقیقه کمکم کرد

بی موزه چگونه بروم روزه بگیرم؟

 

این شد که شدم روزه خور خوان تو اما

باید ره این نفس که چلغوزه بگیرم

 

تصمیم گرفتم بزنم پوز خودم را

یارب مددی روزه ی سی روزه بگیرم

 

من روزه و آب خنک کوزه و چشمک

ای کاش لبی از لب این کوزه بگیرم

 

سخت است ننوشیدن و سخت است نخوردن

یارب برسان بند ره پوزه بگیرم

 

دیروز که می خوردمت و آب هم از روت

دلخور نشو ای روزه که امروزه بگیرم

 

بگذر ز من ای شه به زبان خوش یا زور

این هر دو نشد عفو به دریوزه بگیرم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:40  توسط سعید نوری | 

تقدیم به شهدای مسلمان اویغور در سرزمین چین

 

مرگ آمده بود و بی جهت ری می کرد

خورشید در این میانه خون قی می کرد

 

جانبازی هشتاد و دو درصد دارد

سروی که تبر حمایت از وی می کرد

 

تشییع جنازه ی صداقت حتی

خون در دل سرخ ساغر می می کرد

 

از ساغر ظلم مست و از ظلمت شاد

شب بر سر نعش صبح لی لی می کرد

 

جلاد نشسته بود بر مرکب مرگ

اسب نفس حیات را پی می کرد

 

این گفته که شهر مملو از آزادی است

نطقی ست که در مملکت *ری می کرد

 

آزادی مرگ اگر مرادش باشد

جلاد به این سخن عمل هی می کرد

 

آن گرگ که پیش از این شبان رمه بود

گرگی ست که خرداد مرا دی می کرد

 

دی شیخ پی یافتن انسان بود

با شمع تمام شهر را طی می کرد

 

بر نعش بشر نماز میت را خواند

البته برای اجرتش طی می کرد

 

*باور کنید منظورمان از « ری » همان « پکن» است وتنگنای قافیه ما را وادار به این جا به جایی کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:22  توسط سعید نوری |